عشق |

 

بيتوته كوتاهي‌ست جهان در فاصله گناه و دوزخ

خورشيد همچون دشنامي بر‌مي‌آيد، و روز شرمساري جبران ناپذيري‌ست

آه پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگو

.....

درختان جهل معصيت بار نياكانند، نسيم وسوسه‌ايست نابكار

مهتاب پاييزي كفريست كه جهان را مي‌آرايد

چيزي بگوي، پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگو

.....

هر دريچه نغز، بر چشم‌انداز عقوبتي مي‌گشايد

عشق رطوبت چنجش انگيز پلشتي‌ست

آسمان سر پناهي، تا به خاك بنشيني و به سرنوشت خويش گريه ساز كني

آه پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگو، هر چه باشد

.....

چشمه‌ها از طابوت مي‌جوشند و سوگواران ژوليده آبروي جهانند

عصمت به آينه مفروش كه فاجران نيازمند‌ترانند

.....

خاموش منشين خدا را

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم از عشق چيزي بگو

"شاملو"


نوشته شده توسط وحيد در 25 ارديبهشت 1387 ساعت 13:18
ترس یا ايمان |

 

 هميشه فكر مي‌كردم ترس چيه و از كجا قدرت وجود پيدا مي‌كنه؟

همه تو فيلم‌ها ديدن كه پدر و مادرا که بچه‌هاشون از ترس نميرن تو اتاق خودشون، ميرن چراغ اتاق رو روشن ميكنن و مي‌گن: ببين اينجا هيچ چيزي نيست كه تو ازش بترسي.

هميشه وارد خطر شدن و نترسيدن از چيزي كه ترس و موانع بازدارنده از اونجا منشأ ميگيرن باعث ميشه كه ببيني چيزي نيست و اين ترس ما از نزديك شدن و لمس كردن اون مورد بوده كه بهش قدرت حضور ميداده.

شك كردن به هر چيزي بهترين راه شناخت حقيقت است.

ترس از واقعيت هميشه مانع رسيدن به حقيقت شده و اي كاش كه مي‌تونستيم از واقعيت‌هايي بگذريم تا برسيم به اين حقيقت كه همه چيز فقط وجود خود ماست.


يك بار با مترسكي گفتم "لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده‌اي" گفت: "لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمي‌شوم"

دمي انديشيدم و گفتم "درست است؛ چون كه من هم مزه اين لذت را چشيده‌ام"

گفت: "فقط كساني كه تن‌شان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي‌شناسند"

آنگاه من از پيش او رفتم، و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من.

يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد.

هنگامي كه باز از كنار او مي‌گذشتم ديدم دو كلاغ زير كلاهش لانه مي‌سازند.

                                                                                      "جبران خليل جبران"

 


نوشته شده توسط وحيد در 22 ارديبهشت 1387 ساعت 18:37
كلام اعجاز |

 

غافلان هم‌سازند، تنها طوفان كودكان ناهمگون مي‌زايد

.....

همساز سايه‌سانانند، محتاط در مرزهاي آفتاب

.....

در هيئت زندگان، مردگانند

اينان دل به دريا افكنانند

به پايدارنده آتش‌ها

                                                                       "شاملو"

 


نوشته شده توسط وحيد در 18 ارديبهشت 1387 ساعت 08:34
بازگشت |

من از برای رفتن آماده‌ام، بادبان افراشته اشتياقم در انتظار باد است

.....

يك نگاه مهرآميز ديگر به پشت‌سر مي‌اندازم

.....

آيا روز جدايي همان روز ديدار است

.....

آيا دل من درختي خواهد شد با شاخه‌هاي پربار

.....

آيا خواهش‌هاي من مانند چشمه‌اي خواهد جوشيد

.....

من جوينده سكوت‌ها، در اين سكوت‌ها چه گنجي يافتم

.....

اگر روز درو من اين است، در كدام زمين‌ها بزر افشاندم

.....

آنچه در فانوس مي‌سوزد، شعله من نخواهد بود

.....

من فانوسم را خالي و خاموش بلند خواهم كرد

.....

چشمانم را مي‌بندم

..

بادبان افراشته اشتياقم در انتظار باد است

.

نسيمي در حال وزيدن است

                                                    

                                                 "پيامبر"


نوشته شده توسط وحيد در 11 ارديبهشت 1387 ساعت 09:15
آرزوهاي زيبا |

 

 - آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.


- آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .


- آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .


- آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .


- آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .


- آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .


- آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."

 


 
افسوس

تو رفتي بدون اينكه من،...

 


نوشته شده توسط وحيد در 5 ارديبهشت 1387 ساعت 08:02
دلتنگي |

خيلي سخت بود اين همه انتظار

تو ميري شايد كه فردا رنگ بهتري بياره

ابر دلگير گذشته آخرش يه روز بباره

ولي من مي‌مونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه

مي‌دونم هر جا كه باشم آسمون همين يه رنگه 

                                                                             

                                                                                                               سياوش قميشي

 


نوشته شده توسط وحيد در 31 فروردين 1387 ساعت 08:23
تغییر |

فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر جفت
چنین می گفت چندین بار
 صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو افتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت:‌ باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم
هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم
 بخوان!‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگاه می کرد
 پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی، هان؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود


نميدونم چرا اينقدر گيج و گنگم، با اينكه خيلي سعي ميكنم باز نميشه اون چيزي كه ميخوام باشم.

از اول سال (دروغ نگو بچه) كه نه ولي بعد از تعطيلات شروع كردم به...

به خودم ميگم: مگه امسال با خودت قرار نذاشتي كه ديگه فكرهاي گذشته رو بريزي دور و براي خودت دنياي ديگه‌اي رو بسازي.

ميگم چرا ولي باز نمي‌دونم چه مرگم شده و باز اين مغز كپك زدم كجا داره ول مي‌گرده

سخته، خيلي هم سخته كه آدم به قرارهايي كه با خودش شرط ميكنه پايبند باشه و در مسير تصميمات جديدش حركت كنه، هرچند كه مي‌بينه كه داره نتيجه هم ميگيره ولي باز شك مي‌كنه و سست ميشه.

امسال قراره كه ديگه دور نااميدي رو خط قرمز بكشم و يأس و دلتنگي رو هم بفرستم اون تو  و اين سال رو به با حال و هواي ديگه‌اي به دنيا و اطرافيام نگاه كنم و كمي بيشتر به خودم اطمينان كنم و برنامه‌هاي جديدي پياده كنم.

شروع كردم به تغيير دادن خودم، به اينكه با شرايط كنار بيام ولي اسيرشون نشم ولي انگار تو اين چند سال خيلي ضعيف شدم و قسمت بزرگي از انرژيم رو از دست دادم، ولي اين دفعه كنار نمي‌كشم و هر جور شده بايد برگردم. حتي اگه شده ميرم پيش خود خدا و يه كم انرژي بيشتر مي‌گيرم.

(اليور تويست آقاي بامبل اين بچه كمي غذاي بيشتر مي‌خواد)


قديمي‌ها ميگن كه اول سال موقع سال تحويل هر كاري كني، تو اون سال تا آخرش تو اون حال مي‌گذره، با اينكه امسال رو با خواب شروع كردم و تقريبا از صبح ۲۸ اسفند تا ۵ فروردين (تاريخ رو نوشتم كه يادم نره چه روزهايي سياهي بود) رو تو خونه بچه‌ها خواب بوديم و بقيه‌اش رو هم تو مسافرت خوابيديم، ولي يه چيزي بهم ميگه كه امسال خواب نيستم و يه جورايي بيدارم و انگار دارم دوباره يه جورايي دگرگون ميشم.

فردا كه ۲۹ فروردين هست قراره با بچه‌هاي گروه يه برنامه كوهنوردي ۵/۱ روزه داشته باشيم و بريم براي قله شاهدژ، شنيدم جاي قشنگيه و پر از صخره‌هاي بزرگه و قله خشني داره و در كل طبيعتش يه جورايي جذاب هست.

ميگن كه هر چيزي رو كه بنويسي به مرحله عمل نزديك‌تر ميشه، مي‌خوام فردا شب رو برم يه جا تنها بشينم و اولين شب تمركز به سبك مكتبي رو كه باعث شد تمام افكار و عقايدم تغيير كنه رو انجام بدم، شايد روح دنياي دون خوان رو دوباره لمس كنم، دنيايي كه مدت زمان زيادي رو درونش زندگي كردم و حالا خيلي دلم براش تنگ شده. (بايد بري بميري كه كارت به اينجا رسيده كه چيزي رو كه داشتي، حالا آرزوش رو مي‌كني)

اينم از حالت‌هاي خود درگيري مزمن بود.


حقيقت تغيير كردن در عمل كردن به نكاتيه كه بارها خونده بودم و فكر مي‌كردم مي‌فهمم كه چي مي‌خوان به آدم بگن، ولي همه اون به ظاهر دانايي‌ها فقط واقعيت اونهاست و حقيقت فقط در عمل كردن به دست مياد.

- آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...

- وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...

- سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد...

- اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...

- كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

- انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...

- همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

- تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...

- دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

- عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

- آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...

- وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی‌دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

- در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...

- امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

- امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...

- بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!

- آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...

- كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

- آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید...

- اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید...

- خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...

- خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد...

- كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است...

- اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت...

 


نوشته شده توسط وحيد در 28 فروردين 1387 ساعت 11:24
سهمی از زندگی |

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد.
خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را ...
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت: من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشمان تيز بين و نه جثه اي بزرگ، نه بالي و نه پايي. نه آسمان و نه دريا .... تنها، كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده.....!
و خدا كمي نور به او داد،.... نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت آن نوري كه با خود دارد بزرگ است، حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شود، و رو به ديگران گفت: كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست.

از خدا جز خدا نبايد خواست


 مردي دير وقت، خسته و عصباني، از سركار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

- بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟

- بله حتماً. چه سوالي؟

- بابا شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد: ( اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي كني؟)

- فقط مي خواهم بدانم. بگوئيد براي هر ساعت كار، چقدر پول ميگيريد؟

- اگر بايد بداني خوب مي گويم، 20 دلار.

- پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود، آه كشيد و سپس به مرد نگاه كرد و گفت: ( مي شود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهيد؟)

مرد بيشتر عصباني شد و گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم.

پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد كه چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خواب هستي پسرم؟

- نه پدر، بيدارم.

- فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا، اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا.

 بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و غرولند كنان گفت: با اينكه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

دوست دارم با شما شام بخورم... .


يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…

يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم…

منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من، اول من… من مي خوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف!

 منشي ناپديد ميشه…

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف!

مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «ما بعد از ناهار يه جلسه مهم داريم و مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن.


نتيجه اخلاقي و فلسفي و اجتماعي اين مطالب اين ميشه كه :

۱- هميشه بدونيم از كي، چي بخواهيم و فراموش نكنيم كه چي خواستيم، تا بعد پپشيمون نشيم.

۲- به درخواست‌هاي اطرافيان توجه كنيم و از روي شرايط و حال خودمون نتيجه گيري نكنيم تا باعث آزار ديگران نشيم.

۳- و اينكه هميشه رعايت كنيم حق تقدم با كيه تا بعدش....

 


نوشته شده توسط وحيد در 25 فروردين 1387 ساعت 08:01
ارزش زمان |

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت: آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من باتو بيايم.
غم با صداي حزن آلود گفت: آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله‌اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: آن پيرمرد که بود؟

علم پاسخ داد: زمان
عشق با تعجب گفت: زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.


زمان مي‌گذرد و افسوس كه ما بعد مي‌فهميم كه چه چيزي را آسان از دست داده‌ايم.

كاش قدر لحظه‌هاي باهم بودنمان را مي‌دانستيم و آن را فداي آينده‌اي كه هيچ‌گاه از راه نخواهد رسيد نمي‌كرديم.

ما براي رسيدن به خوشبختي سختي‌هاي بسياري را پشت سر مي‌گذاريم و هيچ وقت به آن نمي‌رسيم.

 افسوس كه همان سختي‌ها، خوشبختيهاي ما بودند و ما به فکر آینده ای بهتر. 

اي كاش بعد از درک این واقعیت دیگر زمان حال خود را در حسرت گذشته فدا نكنيم.

 


نوشته شده توسط وحيد در 20 فروردين 1387 ساعت 09:29
دل دريايي |
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: [1]